کودک زیبایم در گهواره خویش لالا کرده است.شیشه شیر را می برم به طرف دهانش با میل و رغبت می پذیرد در حالیکه در خواب نازاست شیشه شیرش را تمام می کند. دلم غش می رود چقدر این لعبت طناز ما شیرین است.پوست براق و لطیفش دو روز است که قرمز شده است و صورتش به گمانم می سوزد کولر را روشن می کنم نمیدانم به چه چیزی حساسیت نشان داده اما خاله سیبل کن گفته باید پماد بتامتازون برایش بزنیم به خاطر بوسیدن های زیاد است.و ممنوعمان کرده است که چندروزی نبوسیمش.این روزها دیگر خسته نمی شوم سردرد نمی گیرم این روزها آرامشم را مدیون پسرکوچولوی عسلمان هستم.امسال روز مادر به همسرم گفتم می دانی تو امسال بزرگترین و گران قیمت ترین هدیه روز مادر را به من دادی؟ نیکان عزیزمان قشنگ ترین و با ارزش ترین هدیه ای بود که امسال من گرفتم بایت این هدیه زیبا هم از خدای نیکان هم از آقای پدر(به قول میوه ممنوعه) سپاسگزارم .خنده های شیرین پسرم حکم نفس مسیحا را دارد زنده ام می کند .نگاه های نافذ و گیرای پسرم حکم تیر عشقی است که بر قلبم فرود می آید و مرا آکنده می کند از شعر و شور.
این روزها همه چیز خوب است و تو از همه چیز خوب تری.می دانم که دیگر از هیچ چیز دلگیر نمی شوم تمام دعواها و دلخوریهای زن و شوهری به نظرم مسخره می آید و خودخواهی.وقتی نیکان عزیزم را دارم و دلم می خواهد خار به پایش نرود و دلم می خواهد هیچ گاه اندوهش را نبینم چطور می توانم با پدرش که او هم عاشق است و کشته مرده نیکان سر و سنگین باشم؟ نه کار من نیست.من دلم می خواهد فرزندم در آرامش و شادی خانواده قد بکشد .دوست دارم خانواده برای پسرم معنای آرمش و امنیت بدهد.دلم نمی خواهد زندگیم نمکی به نام نمک دعوای زن و شوهری داشته باشد که بعدش هم آشتی در پی د اشته باشد دلم می خواهد همیشه آرام باشد بدون هیچ طوفانی بدون هیچ خشمی بدون هیچ گزندی.
فدایت ای گل زیبای هستی
نمی دانم کجا بی من نشستی
قشنگی های فردایم تو هستی
یگانه گنج دنیایم تو هستی
قسمتی از نامه چوپان دروغگو به همسرش
تولد برترین بانو مبارک باد
این روزها دلم می خواهد دوباره بنویسم از عشق، از مهر، از خوشبختی
دلم می خواهد همه بدانند که خوشبختی بیش از آنچه که فکرش را بکنید به سراغ من آمده است محمدنیکان عزیزم که آمدنش و حضورش و نگاه قشنگش و عشقی که به او دارم مرا از فرط خوشبختی به مرز دیوانگی و جنون رسانده است.پسرکم روز به روز قد می کشد و فیگورهای جدید اختراع می کند خنده های شیرینش را که نگو .به هر ادای بی مزه و بامزه ای می خندد و قند توی دلمان را آب می کند قربونش برم پسر شیرین من دیگر به تنهایی می نشیند و اگر دستت را دراز کنی به طرفش و بگویی بیا از خدا خواسته می پرد بغلت.پسرم تو فانوس زندگی من که نه خورشید تابناک منی.تو دنیای شیرین منی.تو پاکی بارانی.تو خود روح بارانی.تو لذت زیستنی .نگاهت مرا جادو می کند. تو آرامش رویاهای منی.تو حضور سبز ایمانی .عشق است حضور گرم تو در زندگی من.گفته بودم که تو زیباتر از رنگین کمانی؟ حتی با شکوه تر؟ تو بزرگی باشکوهی .تو یک حادثه ساده و با شکوهی و من طرفدار اتفاق های ساده باشکوهم.حالا دیگر من هم می گویم " زندگی رسم خوشایندی ست ".تو هستی که اوضاعم رو به راه است.تو هستی که بدون نیاز به هیچ آرام بخش دیگری می خوابم.به قول شاعر"چون با خیالت راحتم یک خواب راحت می کنم".تو سوره اعراف منی.تو قبله دل منی.حالا دیگر همیشه دلتنگ توام حتی وقتی در آغوش منی و می بویمت
به همه دوستان و خوانندگان این وبلاگ سلام می کنم و صبح به خیر می گم.امروز بعد از مدتها سردرد شدیدی دارم که چیز مهمی نیست و احتمالا علامت نزدیک شدن زمان رفتن پروژسترونها از بدنم می باشد
اما بعد
مدتها بود که کمتر به سراغ نت می آمدم هم اینکه پسر عزیزم تمام نیازهای مرا جبران می کند و با وجود نیکان دلبندم نیازی به نت پیدا نمی کنم هم اینکه فرصت نداشتم نیکان عزیزم تمام وقت مرا پر کرده است هم اینکه اینترنت خانه هنوز هم دایال آپ است و حوصله آدم را با آن سرعت لاک پشتی اش سر می برد که البته صد رحمت به لاک پشت چون بالاخره به مقصد می رسد ولی دایال آپ قبل از باز شدن صفحه بارها و بارها پیغام زیر را ظاهر می کند
The page can not open
از خودم و پسرم بگویم که
عسل پسرم دیگر مرا خوب می شناسد واگر کمی تنها بماند و من آشپزخانه یا اتاق باشم با اصوات و آواهای مخصوص سن خودش مرا صدا می زند و وقتی برمی گردم پیشش حسابی می خندد و دوست دارد یکسره باهاش بازی کنم که البته من هم کم نمی گذارم و البته کودک درونم نیز به شدت فعال است و به گمانم پسرم این را می داند.دیگر اینکه پسرم دارد سعی می کند به تنهایی بنشیند البته بهش گفته ام که زود است حالا ولی اون گوشش بدهکار نیست و خیلی دلش می خواهد بزرگتر از سنش باشد.
پسر عزیزم فوق العاده شیرین است و هر روز مرا عاشق تر از پیش می کند هنوزاز پدرش سر مسائل بچه دلگیر نشده ام اتفاقا از وقتی بچه دار شده ایم بسیاری از افکارمان شبیه هم شده است هدف هایمان بیشتر شبیه هم شده و خب دغدغه هایمان نیز یکی تر شده است و خب خدارو شکر این به برکت حضور نیکان عزیز است .واقعا بچه زندگی را شیرین تر می کند قدیمی ها راست گفته بودند.
هنوز اداره را کنار گذاشته ام مرخصی استحقاقی نداشتم و ناچارا تا اینجا را با مرخصی های استعلاجی و بدون حقوق سر کرده ام و احتمالا بعد از این هم بدون حقوق باشم تا پسر عسلم شش ماهه شود
تا به حال مامانم و خواهر بزرگترم می آمدند کمکم اما قرار شده دیگر مامانم نیاید خب بچه کمی گوشت گرفته است و خودم از پسش بر می آیم اما مامانم خودش دلتنگ بچه می شود و دوست دارد تند و تند بیاید سر بزند مامان که در خانه اش تنهاست من هم صبح ها تنهام مامان می آمد پیش من تا هم کمکم کند هم هیچکدام تنها نباشیم ولی بهش گفته ام دیگر خودش را مجبور و موظف نداند که صبح ها راس ساعت به خانه ما بیاید هر وقت خودش دلش خواست بیاید.خواهرم(سیبل کن) که واقعا بهترین و مهربان ترین و فداکارترین خواهر روی زمین است همان مامان f.A یا مبین است واقعا یک فرشته است او زندگیش را وقف این بچه کرده است
یوزارسیف من با آن چشمهای زیبا و گیرایش و با آن مژه های بلندش و با آن عشوه های کودکانه اش مرا که نه تمام خانواده را اسیر خودش کرده است خدایا بابت همه چیز از تو سپاسگزارم خدایا این روزها و این حال خوب را از ما مگیر.خدایا تو بهترین برنامه ریز زندگی هستی و برنامه زندگی ما همه چیزش بهترین است ازت متشکرم و هزار بار می بوسمت ای خدای مهربانی ها،بوسه ها و نوازش ها
پسر عزیزم بسیار دوستت می دارم .دیوارهای دلم از صدای نفست ترک می خورد و غش می رود عطر نوازشگر حضور تو از تمام زوایای این خانه به مشام می رسد و جانمان را سیراب می کند .کبوتر خیالم هیچگاه تا اینجا سفر نکرده بود.چقدر تشنگی کشیده بودم بی آنکه بفهمم .بی آنکه بدانم.تو سایه روشن عشقی.تو همان امن ترین نقطه عشقی.
تیک ساعت این روزها اگر هم به گوش من برسد حکایت از زمان رسیدن وقت شیر پسرم می دهد یا وقت شستن پاهای قشنگش.این روزها ساعت بهانه است تقویم بهانه ای ست برای نشان دادن روزهای بی نظیر زندگیم.عقربه ها بهانه نشان دادن ساعت بازی تو یا ساعت خوراندن شربت میکسچر (ضد نفخ و دل درد کودکان که واقعا معجزه می کند) یا ساعت نمایشگر زمان شربت مولتی ویتامین یا قطره آ.دِ.این روزها دیگر وقتم به بطالت و بازار و شلوغی دم عید نمی گذرد هنوز فکری برای سفره هفت سین 91 نکرده ام.هرسال معمولا سفره های هفت سین من مشتری زیادی داشت آخه من از همه بیکارتر بودم و بیشتر فکر می کردم تا سفره ام زیبا و ساده و باسلیقه باشد.حتی برای خواهرهام هم ایده می دادم.محمدنیکان عزیزم به داشتنت افتخار می کنم.از تعویض مای بی بی ات لذت می برم.از خنده هایت روحم تازه می شود .از اینکه خیلی باهوشی لذت می برم.خلاصه این روزها فقط و فقط لذت می برم.بابا هم مثل من است از بغل کردن و آروغ گرفتنت آنقدر لذت می برد که ازنگاهش به تو راحت می شود میزان عشقش به تو را در چهره اش وقتی تماشایت می کند دید.ما هردو تشنه تو هستیم تشنه دیدن و بوئیدن و بوسیدنت.منتظر روزی هستیم که مامان بابا صدایمان کنی عزیزترین دل مادر.به قربان خودت و چشمهات و لبهات و موهات و دستهات و پاهاتو و دماغت و گردنت و انگشتهاتو و صدای پر از نازت و خلاصه همه چی تو قربونش برم من.خدایا بابت همه چیز از تو سپاسگزارم.تو بهترین و برترین خدایی .پ
نج شنبه شب گذشته زن داداش دومم پسرم را پاگشا کرده بود .کلی پسرم برای دختر دائیش مبیناجان ادا درآرود و خندیدند بعد هم بهش کادوی پاگشا هم دادند. شنیده ام ثنا و ثمین هم یکسره به مامان بابایشان می گویند هرچی برای ما می خری یه دونه هم برای نی نی خاله تی تی بخر و آنها هر بار که میان خونه ما یک چیزی برای نی نی می آورند و خوش به حال نی نی که اینقدر عزیزه.
پروانه های رنگ به رنگ صدای تو وقتی کشدار و پر از ناز می گویی آ آ آ و وقتی من می گویم اُ و تو هم پاسخم می دهی که اُ و وقتی من می گویم اَ و تو هم پاسخ می دهی که اَ و من مطمئن می شوم که تو الان حالت خوب است و دلت درد نمی کند و گرسنه نیستی و سرحال سرحالی .دستم را می گذارم روی چانه کوچک زیبایت و تو به من می خندی و من با خودم می گویم چقدر این دهان کوچک بی دندان زیباست, بخند,همیشه بخند عشق من.
چه لذتی داشته مادر شدن و من این همه سال از آن بی بهره بودم.خدا به هر کی بچه نداره بده و هر کی که بچه داره خدا بهش ببخشه.فوق العاده است مادر شدن و از آن بهتر و برتر مادر محمدنیکان شدن.محمدم دوستت دارم.محمدم عاشقتم
(عروس خانوم وروجک،آقای زنده) آدرس جدیدتون رو ندارم.تو کامنتها برام آدرس بذارین
بقیه دوستان عزیزم همه تون رو می خونم ولی کمتر می رسم که نظر بذارم هنوز خونه مون مهمون زیاد میاد سرم شولوغه خیلی ها منتظز بودند کوچولومون بیاد بیان دیدنش.
من خوبم.محمدنیکان عسل هم خوبه.باباش هم خوبه.
وقتی که آدم وسیله انجام خواست خدا میشه از هرگونه تقدیر بدی رها میشه و این حال فقط با تسلیم به خود خدا به دست میاد.وقتی خودمون رو به خدا تقدیم کنیم نفس کاذب ناپدید میشه و یقین پیدا می کنیم که هیچ کاری رو نمی تونیم به تنهایی انجام بدیم مگر لطف خدا و دست یاریگر خودش همراه ما باشه.
پاک ترین لذت زندگی منه محمدنیکان عزیزم
اومدم پای لپ تاپ داشتم وب دوستان رو می خوندم (از اعمال شاق چون نت خونه دایال آپ هست و آدمو می کشه تا یه وب بالا بیاد) عموباباش که خسته بود صدام زد گفت بیا اینجا محمدنیکان شیر می خواد بازم ولی من شیرم خشک شده از خستگی تو بیا شیر خشک مادر بهش بده.
خودمون می دونیم که خیلی ندید بدید بازی در میاریم ولی حق داریم به خدا.
با تو که هستم تمام وقت سبزم.با تو که هستم از تقدیر راضی ِراضیم.با تو که هستم خدا رو بیشتر می بینم بیشتر دوستش دارم .با تو که هستم بیشتر خودم رو در آغوش خدا می بینم. با تو که هستم لذتم بی نهایت و آرامشم عمیقه. امشب ساعت 7 بعد از اینکه عمو بابات رفت که برات مای بی بی بخره بیاد نگاهت کردم و از احساسات زیاد باز هم گریه کردم .باهات حرف زدم و عشق ریختم تو نگاهت و گفتم که بی اندازه عاشقت هستم و اشک ریختم.دوستت دارم .تو در قلب من نیستی تو خودِ خودِ قلب من هستی عزیزم.می پرستمت.
با این سرعت پایین نت نتونستم عکس های بیشتری از نیکان براتون بذارم انشالا باباش ADSL که خرید بیشتر عکس میذارم .تو این عکس تقریبا یه هفته بود به دنیای ما قدم گذاشته بود.الان خیلی عوض شده لپ هاش قشنگ شده و خلاصه به چشم ما که خیلی جیگره قربونش برم
تو آمدی و رودی از روشنی روان شد.نگاه و لبخن تو بزرگترین هدیه خداست به من.حس بسیار خوبی دارم.صدای نفس های کودکم د رخواب ریتم قشنگی دارد و من عاشق ضرب آهنگ نفس های گرم تو هستم جان شیرینم.
ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
دل رمیده ما را انیس و مونس شد
احساس می کنم 20ساله شده ام حتی جوان تر و پر انرژی تر.هفت ساله و پر از انرژی
آدرس وبلاگ جدید جناب آقای زندهhttp://blacklotus1.mihanblog.com
متوجه نشدم چرا وب قبلیش حذف شده ولی خوشحالم که نویسنده وب هنوز زنده ست و می نویسه.همگی سالم باشید و پاینده
به عمو بابایی گفته ام و می داند جدیدا به این نتیجه رسیده ام که نسبت محمدنیکان به من مثل نسبت یوزارسیف زیباست به زلیخا.آخه من سخت عاشقش هستم و روز به روز هم عاشق تر می شوم حتی وقتی تو آغوشم داره شیرخشک مادر می خوره بازهم احساس می کنم دلم براش تنگه.این لعبت زیبای ما خیلی خوب خودش رو تو دل همه جا کرده و همه عاشق فیگورهای ناز و معصومش هستند.مامانم رو بگو که هیچوقت خونه هیچکدوم از بچه هاش نمی رفت الان هر روز صبح ساعت هفت و نیم هشت خونه ماست وقتی مامانم میاد من خیالم راحت میشه و می خوابم.شبها قبل از اینکه نی نی بیدار بشه و صدایی بکنه بغلم می کنم و از شیرخشک مادر سیرش می کنم که عموبابایی راحت بخوابه و صبح پاشه بره اداره کارکنه نون و آب بیاره واسه نی نی و مامانش.هرچند معمولا از گرسنگی بیدار نمیشه بهانه می کنه و تا شیشه میره دهنش دو دقیقه بعد خوابه .هنوز هیچ فکری برای اداره نکرده ام و همینطوری اداره رو بی خیال شده ام.آخه محمدنیکان من هنوز حتی شناسنامه هم نداره و حداقل 8-6 ماه طول می کشه تا شناسنامه دار بشه.خیلی خیلی لذت بخشه احساس مادری و در آغوش گرفتن نوزاد کوچولو.خوشحالم که زنم و مادر هستم هرچند شاید حس پدری هم به این مطبوعی باشه ولی من از زن بودنم خیلی خیلی راضی هستم و از اینکه مادر محمدنیکان هستم راضی تر.
من تو را در باغچه محبتم نگهت خواهم داشت.از چشمه مهربانی هایم آبت می دهم.با خاک ایمانم باوروت می کنم و خودم هم عاشقت هستم آن طور که هرگز غم محبت نداشته باشی.
خدایا شکرت.خوشحالم که محمد من به دل همه نشسته.دایی هاش و زن دایی هاش عاشقش شدن.خاله هاش همینطور و عزیزجونش (مامانم) هم یکسره براش شعرهای عاشقانه می خونه و قربون صدقه اش میره.
عمه معصومه اش هم که همه حواسش به این هست که دکترهای خوب رو معرفی کنه و قند عسلمون رو از هرلحاظ چک آپ کنه که یه وقت خدای نکرده در آینده دچار مشکلی چیزی نباشه.بچه ام طفلک دیروز آزمایش خون داد و دردش گرفت.آزمایشگاه و بیمارستان رو گذاشته بود روی سرش از روی درد.بعدش هم سونوگرافی شد .طفلی خیلی ترسیده بود.حق هم داشت .برای اون که خیلی کوچولوئه ترسناکه خب.دیشب هر کی احوال محمدنیکانم رو می پرسید گفتم امروز فکر کنید یه آزمون داشته در حد کنکور(آزمایش خونش) بعدش هم یه مصاحبه داشته در حد انتخابات ریاست جمهوری(سونوگرافیش).
ناز پسر دردونه من الان کنار عزیزجونش خوابیده و داره خوابهای خوش می بینه توی خواب می خنده.هرکی دیده گفته شبیه پدر خدابیامرزمه.سفید چشم درشت،ابروکمون و پیوندی با لبهایی بسیار کوچیک و خوردنی و همیشه خندان و موهای پر و بلند.
قناری زیبایم است محمدنیکان.آهنگ زیبای صدایت مرا می برد به عشق،به دوست داشتن تا بی نهایت.تو صمیمی ترین و بهترین آرزوی زندگی من هستی.
در شبهای شهادت سه تن از نیک ترین مردان جهان چشم به دنیای خانه ما گشودی و آرزو می کنم همین مردان نیک در روز قیامت شفاعت ما را بکنند.آرزو می کنم به حق این سه تن از نیکان و به حق تک فرزند امام رضا(ع) خداوند تو را برما زیاد نبیند و وجود نازنینت را در پناه خود محفوظ بدارد.دوستت دارم ماه من ،با تو دیگر چیزی کم ندارم عزیز دوست داشتنی ام ،با آن خنده های صدادار و کش دارت عروسک عشوه گر من.حتی توی خواب هم پسر به این عسلی ندیده بودم .زیبا فراوان دیده بودم همشون هم خواستنی اما تو عسل ترینی هستی که من به چشم خود دیده ام.دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم.راحت و سیر بخواب خداوند خودش مواظبت هست .من هم کنارت می شینم و خوابیدنت رو تماشا می کنم ماه شب چهارده من .
خب دیگه کمتر می رسم بیام نت.نی نی همه وقت منو پر کرده و همه وقت خواهر سیبل کن رو هم پر کرده .نی نی ما از اونجاییکه بسیار کم وزنه و دکترها میگن به توجه و مراقبت ویژه ای نیاز داره مثل اینکه قبلا در شبانه روز فقط 120 سی سی شیر می خورده که طبیعیش 500-400 سی سی هست البته الان دیگه در روز 600 سی سی شیر میل می کنه.نوش جونش .یه مشکل خیلی کوچیک تو حلقش داره که شیشه شیرش باید خاص باشه و سر شیشه مخصوصی داره .یه توری داخلش که اجازه نمی ده شیر بپره تو حلقش و باعث کند شدن خوردن شیرش می شه.مثلا اگه مهسا که تقریبا با نی نی ما همسن هست تو پنج دقیقه 120 سی سی رو می خوره ولی نی نی ما در عرض 45 دقیقه خب طبیعیه که هیچکس نمی تونه مثل من که مامانشم و سیبل کن خواهرم که از من هم مادرتره براش حوصله کنه و شیرش بده که البته ما تقسیم می کنیم بین هم کارهامون رو.مبین پسرش هم از مدرسه که میاد واقعا کمک دست ماست البته این میون مهمون هم میاد و میره(شب ها) که برکت خونه ست و قدمش روی چشم.گوشی ها هم که دائما درحال زنگ خوردن و خب یکی بالاخره باید وقت بذاره جواب محبت ها رو بده.عموبابایی که چندروزه آنفلوآنزای شدیدی گرفته و دو سه روزی هروقت فرصت میشد تو رختخواب بود من هم از دیروز ظهر انفلو آنزای فصلی شدیدی گرفتم که ریخته تو سینه و خیلی اوضاعم داغونه البته دیروز خیلی مریض بودم امروز بهترم.خیلی خیلی سرمون شولوغه ولی خیلی خوشحالم.دکترها گفتند نی نی وزن بگیره مشکل حلقش هم خودبخود جل میشه.خدا بچه های معصوم خواهر عمو رو بهش ببخشه چون نرس بیمارستان کودکان هست و ما از بابت مسائل پزشکی نوزادمون خیالمون راحت هست.امروز هم بنا به توصیه معصوم یک دستگاه بخور ایبولایزر(بخارسرد) 120هزار تومنی برای نی نی خریدیم که ریه هاشو بازتر می کنه و بهتر و راحت تر تنفس می کنه. البته ما ابن مشکل نی نی مون رو می دونستیم و عاشق نی نی مون بودیم و هستیم .درسته که به قول دکترها زحمت این بچه تا زمان وزن گیری کامل و رفع مشکلش 30 برابر بچه های دیگه ست ولی این نی نی بهترین و برترین نی نی دنیاست و تمام مشکلاتش رو با جون و دل می خرم و هر روز بیشتر عاشقش میشم.
سه چهارساعت پیش هم سمیه و علی اومدند و کلی خوش گذشت و دلم برای اداره و لیلا و پغ پغ و همه آقایون اداره تنگ شده (لیلا کجاست که دعوام کنه بگه مردای اداره ارزش ندارندلمون واسشون تنگ بشه)و گمونم از این به بعد دل سمیه هی برای نی نی ما تنگ بشه امیدوارم سمیه جونم بفهمه که خیلی دوستش دارم و بیشتر به من و نی نی سر بزنه.
قبلا ها هروقت عمو سرما می خورد باید لیوانش رو جدا می کرد و ماسک می زد که من ازش نگیرم هروقت هم من سرما می خوردم باز هم عمو باید لیوانش رو جدا می کرد و ماسک می زد که اون از من نگیره اخه من حوصله نداشتم لیوانم رو جداکنم باید آزاد بودم و از ماسک هم متفر بودم و خفه ام می کرد حالا خنده داره سه تا ماسک رو هم می زنم و سر ساعت هم عوض می کنم تا محمدم یعنی محمد نیکان عزیزم که ایشالا نامدار باشه از من نگیره.عاشقتم محمدم.فدای تو محمد نیکان عزیز و زیبای من با اون چشمهای فوق العاده قشنگت که هوش از سر مامان تی تی می بره.
راستی به سرعت دارم لاغر میشم آخه فرصت ندارم چیز زیادی بخورم من عادت داشتم دائم دهانم بجنبه و غیر از غذا کلی هله هوله می خوردم حالا همه چی هست هنوز من نمی رسم بخورم و سیبل کن هم همینطور.خواهرم هم وزن منه و دوسانت کوتاه تر از من گمونم 10 روز دیگه دوتامون سرجمع بشیم یکی مون.من عیب نداره ولی خواهرم گناه داره اما چاره ای ندارم و تقصیر خودشه که از من هم عاشق تره به این بچه و همچنین مادرتر.فدای ابجی گل و گلابم .همه آرزوهای خوب رو برای و خودش و بچه هاش آرزو می کنم.خدا پشتیبانشون باشه همیشه.
عسل پسرمون به دنیای ما اومد.بذارید از اول بگم پنج شنبه غروب من و مامانم و مبین و مامانش رفتیم مغازه محمد و برای عسلمون سیسمونی خریدیم و بعدش هم عمو بابا اومد و شام پیش مامان بودیم داداش محمدرضا و بچه هاش سررسیدند و بعدش زنگ زدیم بقیه خواهربرادرهام اومدند و سیسمونی نی نی را دیدند بعد ما و سیسمونی و مامانم و سیبل کن اینا و داداش علیرضام و خانوم بچه هاش رفتیم خونه ما.اتاقش رو چیدیم.نوه های مامان اون شب همه التماس می کردند بمونند خونه ما که مبین و مبینا(دختر داداش علیرضام ) رو شب پیش خودم نگهداشتم.
شنبه ظهر نی نی مون به دنیای ما اومد و از وقتی نی نی به دنیا اومده دیگه دارم نقش مادر رو ایفا می کنم.عمو بابا به شدت سرما خورده و نمی تونه به بچه نزدیک بشه.بچه خودش هم سرما خورده ست و مریضه و نباید دوباره یه ویروس جدید بگیره.کم کم نی نی داره به من و من عادت می کنه و من هم کم کم داره قلق این نی نی گولو دستم میاد.ایشالا خدا کمکم می کنه.این متن خالی از انشا و استعاره و تشبیه و دیگر آرایه های ادبیه چون واقعا فرصت فکر کردن ندارم.فقط تند و تند تایپ می کنم چون هر لحظه نی نی گولو ممکنه بیداربشه و شیرخشک مادرش رو بخواد.من مثلا تهرانم و فردا احتمالا مرخص میشم بعدش خونمون هم شولوغ میشه.قراره سیبل کن اینا بیان بمونن خونمون و کمکم کنند.خیلی خواهر مهربونیه .دلم برای همه اونهایی که خواهر ندارند می سوزه.
اسم نی نی گولو نهایتا شد محمدنیکان به دودلیل
1- شب شهادت حضرت محمد(ص) به دنیای ما وارد شد
2- شب شهادت امام حسن(ع) به خونه ما ولی اومد و از اونجائیکه من فکر می کنم حسن یعنی نیکی و خوبی ولی حسن قدیمی شده نیکان رو به محمد اضافه می کنم.محمدنیکانِ جیگر.محمدنیکانِ عسل.محمد نیکانِ نفس.....اسامی دیگه نی نی گولوی عزیزم هست.
3- چون فعلا وقت ندارم به وب های دوستان سر بزنم از همینجا به همه سلام می کنم و امیدوارم شما هم مثل من روزهای خوب و خوشی داشته باشید حتی اگه مثل من از دیروز 10 صبح به الان فقط دوساعت خوابیده باشید و از شدت میگرن دلتون بخواد سر تون رو بزنید به دیوار و هی الکی سر به سر عمو بابا بذارید که چه غلطی کردیم ها.داشتیم زندگی مونو می کردیم.مهم اینه که خوش باشید و آرامش داشته باشید.
عشق منی محمدنیکان عزیزم.قربونت خودت و اذیت های شیرینت شیرین من.اگه دختر بودی شاید به علت شیرینی به این مطبوعی و دلپذیری که داری اسمت رو می ذاشتم عسل اما حالا که پسری گاهی صدات می زنم امیرعسل و محمدعسل و ...بابایی تو رو هم می خندونم.
بنویسید به دیوار سكوت
عشق سرمایه هر انسان است
بنشانید به لب حرف قشنگ
حرف بد وسوسه شیطان است
و بدانید كه فردا دیر است
و اگر غصه بیاید امروز
تا همیشه دلتان دلگیر است
پس بسازید رهی را اكنون
تا ابد سوی صداقت برود
و بكارید به هر خانه گلی
كه فقط بوی محبت بدهد
دیروز با سمیه رفتیم خونه ما بعد از ناهار و بعد از خواب بعد از ناهار رفتیم بازار یعنی اول با هم رفتیم كارواش و ماشین اونو شستند .این اولین بار بود كه من می رفتم كارواش و ماشین شستن رو می دیدم.جالب بود .سمیه می گفت اینجا كاملا مكانیزه ست جاهای دیگه با دست و دستمال ماشین می شورند.از بازار من برای اتاق نی نی و اون برای اتاق خودش نفری یه دونه آینه خوشگل خریدیم من یه پیراهن خریم واسه بعد از زایمانم آستین بلند كه مدلش كمی گشاده و خیلی خوشرنگ.من برای دوستم طاهره یه ریمل كلاسیك و یه لاك صورتی خیلی كمرنگ خریدم آخه تولدش بود سه روز پیش.بعد من از این ژله هایی كه طرحهای مختلف دارند و روی در و دیوار و كاشی و یخچال می زنند كه اسمش نمی دونم چیه ولی بسته ای هزار تومنه خریدم بردم خونه زدم روی در اتاق نی نی و چندتاش هم سمیه گفت بزن كاشی های دستشویی كه خیلی خوب شد.
یه نفر میاد كه من منتظر دیدنشم
یه نفر میاد كه من تشنه بوئیدنشم
شنبه می ریم و نی نی مون رو میاریم.البته نی نی هنوز هیچی نداره.یعنی لباسهاش و اسباب بازی هاش همونهایی هست كه قبلا تو سال هایی كه خودش نبود مامانم یا بابام خدابیامرز یا دوستام براش از سفرهاشون سوغاتی آوردند و اكثر از سفرهای زیارتی بوده(هم دخترونه و هم پسرونه).پنج شنبه هم با مامانم و آبجیم (سیبل كن) و پسرش مبین قراره بریم مغازه محمد پسرخاله عمو و لباس و اسباب بازی بخریم .تخت و چیزهای دیگه اش رو بعدا می خریم.آخه هم منتظر بودیم ماه صفر تموم بشه هم اینكه دلمون نمی خواد مامانم از پول خودش بخره منتظریم سوم بهمن واممون رو بدن بعد بخریم.شب اربعین هم مبین از پول خودش واسش یه دست 5تیكه خرید كه خیلی طرح روش قشنگه.مبین خیلی به نی نی خاله علاقه داره و یكسره منتظره خاله زایمان كنه.
از شنبه اداره هم نمیام.تا سه شنبه مثلا تهرانم با خواهر شوهر و مادر شوهر چهارشنبه من و نی نی و باباش تو خونه خودمون منتظر میشیم خانواده ها بیان دیدن نی نی و مامانش.البته سیبل كن در جریان هست (فقط خودش نه بچه هاش) و قراره باهامون همكاری كنه و بعد از زایمان كذایی پیشم بمونه .سیبل كن مهربون ترین خواهر كه نه مهربون ترین آدم دنیاست.هم مهربون ترین و هم زیباترین.فوق العاده زیبا،خوش تیپ.بی اندازه ساده حتی یه كوچولو هم كرم یا رژلب نمی زنه .یعنی هیچ نیازی هم نداره عین عروسكه.مامانم تو بچه هاش اینو بهتر زائیده.مامان همون f.a. سیبل فوق العاده خواستنیه.بور و چشم رنگیه و چهارسال از من بزرگتره ولی كم سن تر از من حتی به نظر میاد
به انتظار تصویر تو این دفتر خالی تا چند؟تا چند ورق خواهد خورد.ای سپید خالص معصوم برای دیدارت عاشقانه صبوری می كنم.
عموبابایی امروز رفته تهران و شب برمی گرده و من امروز ظهر با سمیه جونم میرم ناهار خونه ما بخوریم بعد خاله بازی كنیم خونه ما.لیلا رو هم دعوت كردم ولی تعارف می كنه نمیاد.خیلی بده.ناهار قرمه سبزی داریم.
بهترین هایم را به تو خواهم بخشید بی آنكه توقع بازگشت چیزی را داشته باشم.می سرایم و سعی می كنم به بهترین وجه بخوانم نه برای آنكه تشویقم كنند بلكه برای آنكه آوایم ،قلب شكسته مان را تسكین دهد.بهترین ها را می كارم بی آنكه به اندیشه برداشت باشم.خداوندا در طلوع آفتاب به تو نیازمندم درشامگاهان تو را طلب می كنم.خدایا هنگامی كه ماه و ستاره ها ناپدید می شوند تو پیوسته در كنارم باش.با هرآنچه كه تو آفریدی سعی می كنم با احترام برخورد كنم و اگر بتوانم عشق بورزم.خدایا من به زمین افتادم و تو دستم را گرفتی و كمكم كردی از نو شروع كنم.خدایا تو مرا فراموش نكردی و من بی نهایت از این بابت خوشحالم.
خداوندا من از جایگاه خویش در این جهان خرسندم تو هم از من خرسند باش حتی اگر من زیاد هم سپاسگزار نبوده باشم.خدایا جهانی كه تو آفریدی نامحدود است و من انسانی محدود.انسانی وسوسه پذیر،گاهی حسودگاهی عاشق،تو مرا به فرزندی خویش بپذیر و زندگی ام را به نام خودت بزن.می دانم و نیك می دانم كه پشت همه تجربه های خوشایند و ناخوشایند تو حضور داری.خدایا پرده از دلم بردار تا سیمای حقیقی ات را نظاره كنم و مسرور باشم.خدایا جهان قلمرو توست و من حضور پیوسته ات را در زندگی ام احساس می كنم.ضیافتی ست حضور تو در زندگانیم.با فكر حضور تو شادم و در ضیافت شاهانه ات غرقم.خدایا همه چیز گذارست فقط وجود تست كه نامیراست .هر افتادنی كه از سوی تو باشد برخاستنش حتمی ست .من به این حقیقت ایمان دارم كه تو دستم را گرفته ای و من اینك ایستاده ام كه نه...به سوی تو در حركتم.خدایا این اندك نیایش قلبی را ازمن بپذیر .هرگز از تو نخواهم پرسید چرا؟ من به تو اعتماد دارم درخت ها را می بینم كه در زمین ریشه دارند اما سر به آسمان گرفته اند ولی هیچگاه نمی پرسند چرا؟ من نیز چونان درختان به تو اعتماد كرده ام .خدایا صدای تو دور نیست .تو در دور دست ها نیستی این منم كه گاها از تو فاصله می گیرم و دور می شوم اما بدان محبوب ترین محبوب قلب شكسته ام تویی.
هنوز بغض می كمنم،هنوز می گریم،هنوز می خندم،هنوز گاهی دلتنگ می شوم همه اینها نشانه حضور توست ای یگانه زیبا.

